محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
32
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
نرفت خرقهء تقوى برهن بادهفروش * چنين لباس به آتش بسوز و عريان باش سخن ز زلف و رخ اوست در ولايت عشق * بقيد اين دو مجرد ز كفر و ايمان باش پيام زلفش ديوانهء به گوشم گفت * كه چند طالب جمعيتى پريشان باش بجسم طاعت جانانت از گران جانيست * پى نثار وى از پاى تا بسر جان باش ز طعن خلق مرنج ار ترا به فقر رهى است * در اين عمل يم ز خار و مهر تابان باش مبين بخلق كه اين يار و آن يك اغيار است * بكشت عارف و عامى چو ابر نيسان باش بكوى ميكده رندان غلام پيمانند * تو نيز بر سر پيمانه بند پيمان باش مقام فقر و فنار را به سلطنت مفروش * گداى كوى خرابات باش و سلطان باش دو گام باشد اگر ره قلندرانه روى * به اين دو گام برون از وجوب و امكان باش صفى مده بدرى جان كه بر تو جان ندهند * بر آستانهء جانان بمير و جانان باش [ مىرفت به خود مىگفت رمزى لب خاموشش ] مىرفت و به خود مىگفت رمزى لب خاموشش * ز آن فتن و گفتن بود دلها همه در جوشش